شهرها در گیرودار جنگ + فایل صوتی
در تلاطم پیچیده قرن بیستویکم، شهرها دیگر صرفا قلمروهایی برای زیستن یا مکانهایی برای فعالیتهای اقتصادی نیستند؛ آنها به صحنههای اصلی نمایش قدرت، عروسکهای خیمهشببازی منازعات ژئوپلیتیک و گاه، قربانیان اصلی خشونتهای مدرن بدل شدهاند. جغرافیای سیاسی امروز، دیگر محدود به مرزهای مشخص دولتها نیست، بلکه در رگهای تپنده شهرهای ما، در خیابانها، میدانها و حتی در سکوت کوچههای باریک آنها، جریان دارد. جنگها که زمانی در دوردستها رخ میدادند و تنها در اخبار صبحگاهی ما بازتاب مییافتند، اکنون با قدرتی ویرانگر، دروازههای تمدن شهری را درهم میکوبند و ماهیت هستی ما را به چالش میکشند. شهر، این موجود زنده و پویا، امروز به محک بقا بدل شدهاست؛ آزمونی سخت برای تابآوری دربرابر موجهای ویرانگر بحران، فروپاشی ساختارها و فراموشی هویت.
از حلب خونین که در گرداب جنگ داخلی و منازعات منطقهای گرفتار آمده، تا درسدن باستانی که در شعلههای جنگجهانی دوم به تلی از خاکستر بدل شد؛ از بیروت زیبا اما زخمخورده که درمیان شکافهای شرق و غرب و در تنشهای مذهبی و سیاسی گرفتارشده، تا ماریوپل مدرن که در گیرودار جنگ اوکراین به ویرانی بدل گشت؛ از ورشوی صبور که پس از تحمل ویرانیهای عظیم در جنگجهانی دوم، با ارادهای پولادین دوباره سر برآورد، تا شهرهای ویرانشده ویتنام که در دهههای متمادی جنگ، درد اشغال و مقاومت را تجربه کردند. این شهرها، چونان کتابهای زندهای هستند که صفحات سوخته و پارهپارهشان، روایتگر رنجها، مقاومتها و ارادههای بشری دربرابر نیروهای ویرانگر است. اینها تنها نقاط جغرافیایی درگیر نزاع نبودند، بلکه تجسم زخمهای عمیق اجتماعی، سیاسی و هویتی بودند که از کالبد شهر عبور کرده و بر حافظه جمعی ملتها و تمدنها نشستهاند.
در جهان معاصر، این نمایش تلخ خشونت و ویرانی، ابعاد تازهای یافتهاست. مناسبات قدرت گاه چنان پیچیده و خشن میشوند که حتی شهرهای دور از خطمقدم نبرد نیز طعم تلخ آسیبپذیری را میچشند. در چنین شرایطی، «خوی استعماریگری» و تلاش برای تحمیل اراده قدرتهای بزرگ بر مناطق دیگر، نهتنها مرزهای جغرافیایی، بلکه ساختارهای شهری و زندگی روزمره شهروندان را نیز هدف قرار میدهند. این رویکرد، بهویژه در «جنگ تحمیلی اخیر» که شاهد تشدید تنشها و درگیریها بودیم و همچنان هستیم، در این بحبوحه، شهرهای ایران، به واسطه موقعیت ژئوپلیتیک کشور و درگیریهای منطقهای، بهطور بالقوه در معرض آسیبهای جدی قرارگرفتند. این وضعیت، نهتنها نشاندهنده پیوند ناگسستنی سرنوشت شهرها با مناسبات قدرت جهانی، بلکه نمایانگر آسیبپذیری خاص شهرهای بزرگ و مراکز جمعیتی دربرابر این جنگ تحمیلی بودند.
تهران، بهعنوان پایتخت و کلانشهری که بیشترین تراکمجمعیتی، اقتصادی و سیاسی را در خود جای دادهاست، بهطور طبیعی، بیش از دیگر شهرهای ایران، در معرض آسیبهای ناشی از این جنگ قرار دارد. این آسیبپذیری، تنها به تهدیدات مستقیم نظامی محدود نمیشود، بلکه شامل ابعاد گستردهتری از جمله: تاثیرات اقتصادی و بیثباتی منطقهای، فشارهای روانی و اجتماعی بر شهروندان و احتمال هدف قرارگرفتن زیرساختهای حیاتی شهر، میگردد؛ در واقع تهران، نهتنها بهعنوان یک «مکان فیزیکی»، بلکه بهعنوان یک «نماد» و «کانون قدرت»، میتواند هدفی استراتژیک برای نیروهایی باشد که در پی تضعیف موقعیت ایران در منطقه هستند. این وضعیت، به ما یادآوری میکند که «چرخش ژئوپلیتیک شهرها» و «نبرد معنا» بر سر هویت و اراده ملی، از مرزهای کشور فراتر رفته و مستقیما بر زندگی روزمره ساکنان پایتخت تاثیر میگذارد.
در جامعهشناسی معاصر، شهرها بهمثابه «سپهر سیاست» و «سوژه جنگ» در کانون توجه قرارگرفتهاند. دیگر حاکمیت و قدرت، صرفا در پایتختهای متمرکز خلاصه نمیشود؛ بلکه در تاروپود زندگی روزمره شهروندان، در تصمیمگیریهای محلی و در فضاهای عمومی شهر جریان دارد. همانطور که جامعهشناسانی چون گئورگ زیمل، با تحلیل «تجربه مدرنیته شهری»، بر تاثیر زندگی شهری بر روان انسان تاکید کردند، یا هانری لفور و پیر بوردیو، با مفاهیم «فضای اجتماعی» و «کالاییشدن شهر»، به ابعاد پیچیدهتر زندگی شهری پرداختند، امروزه میتوان گفت؛ شهر، آزمایشگاهی است برای فهم فروپاشیهای مدرن، جاییکه سرمایه جهانی، ایدئولوژیهای متضاد و فناوریهای نوظهور، همگی دست بهدست هم دادهاند تا سکوت را بر گفتوگو، سازه را بر معنا و حاشیه را بر متن ترجیح دهند. بحرانهای زیستمحیطی، نابرابریهای فزاینده و تنشهای اجتماعی، همگی در بستر شهری تشدید میشوند و شهر را به یکی از اصلیترین میدانهای بروز بحرانهای جهانی بدل میکنند.
هر گلولهای که بر بام یک شهر مینشیند، هر بمبی که آسمانش را میشکافد و باعث میشود آوارهای خانهاش را ترک کند، نهتنها بناها و زیرساختها را ویران میکند، بلکه روایتها، خاطرات و معناهای بنیادین زندگی جمعی را نیز دگرگون میسازد. شهری که روایت خود را از دست بدهد، هویت خود را باخته است؛ و تاریخی که از حافظه جمعی پاک شود، بهمعنای توقف حرکت و از دستدادن آینده است که بهنظر باید این روایتها را مجدد بازتولید کنند مانند ورشو، پس از تحمل ویرانیهای عظیم در جنگجهانی دوم، نهتنها با اراده سیاسی، بلکه با روح مقاومت مردمانش و حفظ میراثفرهنگی و تاریخیاش، دوباره سر برآورد. ویتنام نیز پس از دههها جنگ طاقتفرسا، با تکیه بر همین باور «بقا از دل رنج» و حفظ پیوندهای فرهنگی و اجتماعی، توانست دوباره جان بگیرد، اما شهرهایی چون حلب و ماریوپل، همچنان در برزخ میان ویرانی حاصل از جنگ و یافتن هویتی تازه و مسیر بازسازی سرگرداناند؛ نه قادر به بازگشت کامل به گذشته پیش از جنگاند و نه توان لازم برای خلق آیندهای روشن را یافتهاند. این سرنوشت تلخ شهرهایی است که در بازی قدرت نیروهای بزرگ، به مهرههای سوخته، یا به صحنههای نمایش خشونت بدل میشوند.
در دل این ویرانیهای مادی و معنوی، مفهوم «اخلاق شهری» اهمیتی حیاتی مییابد. آنچه مردم جنگزده را در شرایط سخت بقا زنده نگه میدارد، تنها نیازهای اولیه مادی نیست، بلکه «احساس تعلق» به جامعه، «وجود معنا» در زندگی و «امید به آینده» است. جامعهشناسی بقا نشان میدهد؛ در دل سختترین شرایط، انسانها سازوکارهایی برای حفظ انسجام اجتماعی، حمایت متقابل و انتقال امید مییابند. در این میان، قدرتهای سیاسی اشغالگر یا حاکمیتهای فاسد، غالبا در بازسازی حقیقی یک جامعه شکست میخورند؛ زیرا آنها میتوانند ساختمانها را با مصالح نو بسازند، اما قادر به بازگرداندن «باور زیستن»، «پیوند اجتماعی» و «احساس امنیت» به شهروندان نیستند. این امر، اهمیت «جامعه مدنی» و «مقاومت فرهنگی» را در فرآیند بازسازی شهری برجسته میسازد.
از منظر ژئوپلیتیک نوین، شهرها دیگر صرفا تابع پایتختهای ملی یا بازیگرانی در سطح دولت-ملت نیستند؛ بلکه خود به «گرههای کلیدی» در شبکههای پیچیده جهانی قدرت، اقتصاد و ارتباطات تبدیل شدهاند. این «چرخش ژئوپلیتیک شهرها»، به این معناست که هر شهر، نقطهای در یک سیستم جهانی درهمتنیده است که نیروهای مالی، نظامی، رسانهای و فرهنگی از سراسر جهان بر آن تاثیر میگذارند. جنگ یا بحران در یک شهر خاص، میتواند بازتابی از تنشهای اقتصادی در قارهای دیگر، یا پیامد رقابتهای استراتژیک قدرتهای بزرگ باشد. ماریوپل که در حاشیه یک جنگ منطقهای پیچیده قرار داشت، به اندازه لندن یا نیویورک در قلب سیستم سرمایهداری جهانی، حامل اضطراب ناشی از بیثباتی و نابودی است. تحولات در شهرهای بزرگ اقتصادی مانند سنگاپور یا دوبی، میتواند تاثیرات مستقیم بر بازارهای جهانی داشتهباشد. این شهرها، امروزه «بازیگران» مستقلی در صحنه بینالمللی هستند که سیاستهای خود را بر اساس منافع محلی و ارتباطات جهانی خود تنظیم میکنند.
«حافظه شهری»، گویی زخمی عمیق برتن شهرهاست که هرگز بهطور کامل التیام نمییابد. چگونه میتوان از زیر آوار خاطراتی که با درد، رنج و از دستدادن آغشتهاند، عبور کرد؟ گاهی فراموشی، یک سازوکار ضروری برای بقا و حرکت رو به جلو است، اما شهر، بهعنوان یک کالبد زنده و یک بستر تاریخی، نمیتواند بهطور کامل فراموش کند؛ زیرا هر کوچه، هر بنا، هر میدان و هر بنای ویران، خود، شعری خاموش از تاریخ زیسته مردمانش است. شهری که نتواند خاطرات خود را با دردش را در خود جای دهد و از آنها درس بگیرد، محکوم به تکرار تراژدیهاست. شهرهای جنگزده، نهتنها قربانیان بیدفاع خشونت، بلکه مورخان زندهای هستند که هر سنگ ویرانشده، هر دیوار سوراخشده از گلوله و هر بنای نیمهویران، فصلی از کتاب پرماجرای تجربه بشری را روایت میکند. این روایتها، گاه تلخ و ناگوار و گاه الهامبخش و پر از امید به بازسازی هستند.
در نهایت، شهر در ترازوی جنگ، اکنون به مسالهای «هستیشناختی» بدل شدهاست؛ زیرا پرسش از بقای شهر؛ در واقع پرسش از بقای خود انسان و تمدن اوست. شهر، حافظه ما را شکل میدهد، تجربیات ما را در خود ذخیره میکند و هویت ما را تعریف میکند؛ و ما، در مقابل، با کنشها، روایتها و تصمیمات خود، سرنوشت شهر را رقم میزنیم. آنجا که آخرین چراغ امید در افق ویرانی خاموش بهنظر میرسد، باز انسانی برمیخیزد و سنگی را از زیر آوار برمیدارد؛ شاید برای بنای دیواری دیگر، شاید برای خلق سرپناهی موقت، یا شاید برای نوشتن کلمهای بر دیواری باقیمانده و بدینسان، تاریخی تازه را آغاز کند. چنین است سرنوشت تمدن: آمیزهای دائمی از ویرانی و امید، سقوط و زایش، تباهی و اشتیاق برای آفرینش.
در دوران پیچیده چرخش ژئوپلیتیک، شهر امروز، دیگر صرفا یک «جغرافیا» یا یک «مکان فیزیکی» نیست؛ بلکه آینهای است از وضعیت انسان در جهان مدرن پرتنش و بحرانزده. شاید فریدریش نیچه، اگر امروز درمیان ما بود و شاهد این ویرانیها و در عین حال، این مقاومتها بود، «شهر-دوستی» را شکلی نوین از ایمان مدرن میدانست؛ ایمانی به امکان بازسازی، به تابآوری انسان و به توانایی او برای خلق معنا در جهانی که مدام در معرض فروپاشی است. هر دیوار ویران در یک شهر، گواهی است بر شکست قدرتهای ظالم و ناپایداری ساختارهای سلطه، اما در عین حال، پتانسیل نهفته در روح انسان برای استقامت و بازسازی را نیز نمایان میسازد. وقتی جنگ به دروازههای شهرهای ما میرسد، چیزی فراتر از خاک، سنگ و بناها از دست میرود؛ «اعتماد به پیوستگی زندگی»، «امنیت درونی» و «باور به آینده» خدشهدار میشود. در جهانی که سیاست جهانی به میدان نبرد شهرها کشیده شدهاست، بقای هر شهر، بقای بخشی از وجود انسانی ماست، زیرا امروز، سرنوشت تمدن بشری، بهطور جداییناپذیری با سرنوشت شهرهایی که در آن زندگی میکنیم، گرهخورده است. در این میان، فهم عمیقتر پویاییهای شهری، ضرورتی حیاتی برای مواجهه با چالشهای آینده است.
* پژوهشگر و جامعهشناس