تفاوت آزمونهای مدرسه و زندگی برای راهاندازی کسب و کار؛
تجربه؛ سرمایه اصلی کارآفرینان
مدرسه یا تجربه؟
در مدرسه معمولا یک جواب درست وجود دارد. در کسبوکار و زندگی، خیلی وقتها اینطور نیست. گاهی با شرایط خاکستری روبهرو میشوی. نظرهای متناقض. اطلاعات گمشده. زمان هم بیوقفه میگذرد. هیچکس نمیتواند زمان را فریز کند تا تو وقت کنی و از اوضاع، سردربیاوری. هیچکس هم نمیآید بگوید که کدام گزینه امنتر است.
این تویی که باید تصمیم بگیری. قضاوت وقتی شکل میگیرد که تصمیمهایت وزن داشته باشند؛ وقتی نتیجهاش روی آدمها اثر بگذارد؛ وقتی هزینه اشتباه کردن، واقعی باشد. هیچ کتاب درسیای نمیتواند این حس را شبیهسازی کند. هیچ سخنرانیای نمیتواند آن فشار را بازسازی کند. قضاوت از «تکرار» میآید. وقتی خودت پشت فرمان هستی و مجبوری تصمیم بگیری، آنجاست که قضاوت شکل میگیرد.
شکست، انحراف از مسیر نیست
زمانی فکر میکردم شکست خوردن یعنی هنوز آماده نیستم. اما چیزی که بعدا فهمیدم این بود: شکست یعنی دارم یاد میگیرم. هر اشتباهی که کردم، چیزی به من یاد داد که موفقیت نمیتوانست یاد دهد. مثلا اینکه چطور حال و هوای یک جمع را تشخیص دهم. چطور زودتر ردفلگها را تشخیص دهم. کی تند نروم، وقتی احساسات بالا گرفته. و چطور آرام بمانم وقتی همه چیز، در بدترین زمان ممکن در حال از هم پاشیدن است. شکست، غرایز را تقویت میکند. موفقیت اما، فقط تایید میکند که حرکت رو به جلو، واقعی بوده. درسهایی که ماندگار میشوند، معمولا کمی درد همراه خود دارند. تو آنها را از یاد نمیبری یا حتی به خاطر میسپاری چون برایت هزینه داشتهاند.
هزینههایی مثل زمان، پول، غرور یا آسایش. اگر هرگز شکست نخوری، دامنهات (مهارتها و پتانسیلها و انعطافپذیری) هیچوقت گسترش نمییابد. آزموده نمیشوی. دستنخورده میمانی و هرگز آماده نمیشوی.
تجربه، «زمانبندی» را یاد میدهد
میتوانی تمام روز بازارها را مطالعه کنی. ترندها و چرخهها را تحلیل کنی. روشی که پیشتر جواب داده را حفظ کنی. اما هیچکدام، زمانبندی، یعنی تشخیص زمان درست را، مثل بودن در دل ماجرا به تو یاد نمیدهد. تجربه به تو میآموزد چه زمانی، اصرار و چه زمانی صبر پیشه کنی. چه زمانی حرف بزنی و چه زمانی سکوت اختیار کنی. چه زمانی با قدرت ادامه دهی و چه زمانی کنار بروی. زمانبندی تئوری نیست؛ یک «حس» است و حس از تکرار میآید.
زمانبندی را با مطالعه درباره امواج یاد نمیگیری؛ با چند بار زمین خوردن یاد میگیری و اینکه بفهمی چه زمانی باید دوباره برخیزی.
اعتماد به نفس از کجا میآید؟
اعتماد به نفس واقعی، از دانستن مطالب نشأت نمیگیرد، بلکه از آنجا ناشی میشود که بدانی قبلا اینجا و در این موقعیت بودهای و از آن عبور کردهای.
تجربه، اعتماد به نفس ایجاد میکند. یک اعتماد به نفس «آرام و بیصدا»، نه شلوغ و نمایشی. دیگر با هر مشکلی دچار وحشت نمیشوی، چون مشکلات سختتر از آن را حل کردهای. دیگر مدام در پی تایید دیگران نمیدوی، چون به قضاوت خودت اعتماد داری. البته همچنان، آماده میشوی و همچنان اهمیت میدهی. فقط دیگر وقتی اوضاع به هم میریزد، فرو نمیپاشی. بقا، باور میسازد.
مربیها و تکرار مهم هستند
من عمیقا به داشتن مربی باور دارم. همیشه دنبال چنین اشخاصی هستم. به آدمها گوش میدهم. از کسانی که همان کاری را کردهاند که من میخواهم انجام دهم، یاد میگیرم. اما هیچ مربیای نمیتواند آن لحظه را به جای تو زندگی کند. میتواند توصیه کند. هشدار دهد. راهنمایی کند. اما تو باید خودت وارد میدان شوی. وقتی فشار بالاست، همچنان این تو هستی که باید تصمیم بگیری. نصیحت، بدون عمل، در حد تئوری باقی میماند. رشد، نیازمند مشارکت است. تجربه، خرد را به غریزه تبدیل میکند.
دنیا به تلاش نمره نمیدهد
مدرسه اغلب به تلاش پاداش میدهد. دنیای واقعی اما، به نتیجه پاداش میدهد. ممکن است بسیار سخت کار کنی و باز هم در اشتباه باشی. ممکن است همیشه در حال آمادگی باشی و باز هم به هدف نزنی. این موضوع، دنیا را ناعادلانه نمیکند، واقعبینانه میکند. تجربه، پاسخگویی و مسوولیتپذیری را به تو یاد میدهد. اینجا خبری از مهلت اضافه نیست. خبری از امتحان مجدد نیست. خبری از نمرهدهی روی منحنی نیست. نتایج، تنها کارنامهای هستند که واقعا اهمیت دارند.
تجربه تو را وادار میکند با آدمها روبهرو شوی
کتابهای درسی به تو یاد نمیدهند آدمها تحت فشار چطور رفتار میکنند. تجربه اما این را یاد میدهد. به واسطه تجربه، میفهمی وقتی اوضاع سخت میشود چه کسی به دادت میرسد. چه کسی غیبش میزند. چه کسی حقیقت را میگوید، حتی اگر برایش هزینه داشته باشد. یاد میگیری شفاف حرف بزنی، بدون آنکه فقط منتظر نوبت صحبت خودت باشی گوش بدهی و تعارض را طوری مدیریت کنی که پلهای پشت سرت خراب نشود. مهارتهای انسانی در انزوا آموخته نمیشوند؛ در تعامل به دست میآیند.
برای چه ساخته شدهای؟
ممکن است سالها به چیزی که میخواهی فکر کنی. تجربه به تو میگوید که واقعا آن را میخواهی یا نه. برخی افراد عاشق ایده کارآفرینی هستند اما وقتی هر صبح با عدم قطعیت مواجه میشوند میبینند که آنقدرها هم عاشقش نبودهاند. برخی دیگر در همین موقعیتها احساس میکنند در اوج سرزندگی هستند. بعضیها سالها به دنبال نقشهای رهبری تیم هستند تا وقتی که متوجه میشوند مسوولیتش چقدر سنگین است. تجربه، خیالپردازی را از بین میبرد و آن را با شفافیت، جایگزین میکند. با بیشتر فکر کردن، مسیرت را پیدا نمیکنی؛ با حرکت کردن پیدا میکنی.
تجربه سریعتر از مدرک رشد میکند
مدارک ایستا و ثابتند. تجربه اما، انباشته میشود. هر تکرار، روی تجربه قبلی انجام میگیرد. هر پیروزی و شکست، بستر را غنیتر میکند. با گذشت زمان، الگوها آشکار میشوند. تصمیمها روشنتر به نظر میرسند. واکنشها آرامتر میشوند. کارها آسانتر به نظر میرسند؛ نه به این دلیل که واقعا آسان شدهاند، بلکه به این دلیل که «زاویه دید» به دست آوردهای. تجربه به آرامی رشد میکند و سودش تا آخر عمر پرداخت میشود. درست مثل سود انباشته. تحصیلات به تو ابزار میدهد. تجربه اما یاد میدهد چگونه از آن ابزارها استفاده کنی. نیازی نیست قبل از شروع، همه چیز را بدانی. لازم است شروع کنی تا بتوانی یاد بگیری. کلاس درس میتواند تو را برای آزمون آماده کند. زندگی تو را برای لحظه آماده میکند. و همان لحظه است که واقعا اهمیت دارد. تجربه بهترین آموزش است.
منبع: Entrepreneur