مرگ فیلسوف معروف

هابرماس در دانشگاه‌های گوتینگن، زوریخ و بن در آلمان، فلسفه، روان‌شناسی، ادبیات آلمانی و اقتصاد خواند. فعالیت حرفه‌ای او در دهه ۱۹۵۰ در موسسه پژوهش اجتماعی فرانکفورت، زیر نظر تئودور آدورنو، آغاز و به یکی از چهره‌های اصلی مکتب فرانکفورت بدل شد. شهرت جهانی‌ هابرماس بیش از همه با آثاری چون «دگرگونی ساختاری حوزه عمومی» در سال ۱۹۶۲ و «نظریه کنش ارتباطی» در سال ۱۹۸۱ پیوند خورده است. او در این آثار و نوشته‌های دیگرش به مفهوم «فضای عمومی»، کیفیت گفت‌وگو در جوامع دموکراتیک، نسبت میان عقلانیت و قدرت، و بحران مشروعیت در نظام‌های سیاسی پرداخت. تمرکز پژوهش‌های او بر روی شناخت‌شناسی، مدرنیته و تجزیه و تحلیل تحولات اجتماعی جوامع پیشرفته صنعتی سرمایه‌داری و سیاست روز آلمان به‌ویژه با توجه به نقش رسانه‌های همگانی بود. شهرت او بیشتر به ابداع اصطلاح و تز «گستره همگانی» یا «فضای عمومی» است که فضایی فکری و اجتماعی را مدنظر دارد که در آن، فعالیت‌های آگاهی‌بخش رسانه‌ای به ایجاد زمینه برای بحث‌های اجتماعی و انتقادی و ظهور چیزی که او آن را برای دموکراسی بنیادی می‌داند، می‌انجامد.

به نظر ‌هابرماس اطلاعات (اکسیژن دموکراسی) در این گستره فرآوری می‌شود و هرچه فرایندها و روندهای این تولید، آزادتر و خردورزانه‌تر و با مشارکت حداکثری همه نیروهای اجتماعی باشد، مزایای دموکراسی واقعی‌تر و تاثیرگذارتر می‌شود. «گستره همگانی»، فضایی اجتماعی است که در آن مردم آزادانه شرایط اجتماعی خود را نقد کرده و مشکلات را برشمرده و بر جریان تصمیم‌گیری سیاسی تاثیر می‌گذارند.  به نظر ‌هابرماس «گستره همگانی»، خاستگاه افکار عمومی است. هابرماس در سال ۱۹۶۴ جانشین ماکس هورکهایمر در کرسی فلسفه و جامعه‌شناسی دانشگاه فرانکفورت شد. او در دهه ۱۹۶۰ از اعتراضات دانشجویی در آلمان غربی حمایت می‌کرد، اما بعدتر با آنچه رادیکال شدن این جنبش می‌دانست مرزبندی کرد و درباره خطرات «فاشیسم چپ‌گرا» را هشدار داد. او در سال ۱۹۸۹ نیز از شیوه اتحاد دوباره آلمان انتقاد کرد و معتقد بود این روند بیش از حد تابع منطق بازار بوده و «مارک آلمان» (واحد پول این کشور) را به معیار اصلی تبدیل کرده است. او اروپای متحد را تنها راه مقابله با اوج‌گیری در تقابل با ملی‌گرایی می‌دانست و در سال‌های پایانی عمرش نیز از ایده یک پروژه فدرال اروپایی دفاع می‌کرد.